تبليغاتX
نبض یک آغوش
نبض یک آغوش

درد تاریکی است درد خواستن ..... رفتن و بیهوده خود را کاستن


کاش بیاید


کسی برای من حرف بزند
کسی برای من بجنگد
کسی مرا محکم در آغوش بگیرد
کسی نگاهش آتشم بزند
کسی دستم را بگیرد و دلم را بلرزاند
کسی حسادت عاشقانه را دوباره در من بیدار کند
کسی در رویاهایم دوباره شاهزاده شود
کسی وقتی دیوانه‌ام می‌کند کاش بماند... همیشه بماند
کسی وقتی مرا به خنثی بودن می‌رساند کاش برود... زودتر برود
کسی کاش ارگاسم لحظه‌ایش را با من نسازد
کسی کاش دست‌های مردانه‌اش را روی گونه‌های خیسم بلغزاند
کسی برای شعرم دوباره بهانه شود
کسی بازوان پیچ در پیچش مرا در شهوت عاشقانه‌اش غرق کند
کسی از گذشته‌های دور... نزدیک
                                  نمی‌دانم
                                         کاش زودتر بیاید
4 ماه دیگر جلویم را بگیرد
که هول نزنم...
و با لگد دنیا را از سر نگیرم...!


پ.ن: مامان چه حالی داشتی وقتی به احتمال زیاد و با حساب سرانگشتی من در آخرین ماه بهاری شکمت بالا اومد و اولین ثمره‌ی زندگیت تو وجودت می‌جنبید..؟!


چهارشنبه 13 آبان1388 توسط Topfeeling |

آلزایمر یا کور بودن ؟

 


 

می‌گوید:

"بی خبر می‌رود و

بی بـهانه تــنـــها می‌مانم....!"



می‌گویم: بی خبر نرفت

بی بهانه تنها نیـستی !

چــشمـــانــت

مگر از کدام زاویه می‌بیند

که این همه آزارش را

کــــور شده است... ؟

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه 7 آبان1388 توسط Topfeeling |

حادثه‌ی مبارک


عـشـــق...

حادثـه‌‌ی مبـارکی‌ست

چون سـتاره‌ی سهـیل

که اگر یکبار تـــو را

به تمامی در بر گرفت و رفت

دیگر به عمر زمینی‌ات

مـــنتـظرش نــباش...!



یکشنبه 19 مهر1388 توسط Topfeeling |

لابه‌لای ورق‌پاره‌های گذشته


* تنها زمانی که احساس کنم پیوند ما در شُرُف گسیخته شدن است، پیش‌تر از آنکه بپوسد به احترام قداستی که داشت، خود برای همیشه جدایش می‌کنم!

* بلیط هواپیما شنبه 23 تیر ساعت 22/55 ok شد.
می‌ترسم.... دلهره‌ی عجیبی دارم... من... Mr.... وابستگی... خاطره... !

* گیر کردم بین این همه احساسات ت-خمیِ متناقض و بی سر و ته ! از یه طرف می‌خوام معایبش رو برای خودم بزرگ کنم تا راحت‌تر فراموشش کنم، از یه طرف می‌بینم اون هنوز به من وفادار مونده و من....!!!

*ـــــــ حیف این همه جذابیت نیست که بهشون توجه نکنی؟! و بعد آروم زیر گوشم زمزمه کرد: " تنت در جامه چون باده در جام...! "

* همتون برید....به درک!  تنهام بذارید... چرا اینجا سیانور پیدا نمی‌شه؟؟؟ سیانور هم منو تنها گذاشته... چرا اینقدر باید درد بکشم خــــدا... بـــسه دیگه _____ بـسه خــــــدا، دیگه نـمی‌کشم !

* بهش می‌گم یه کمی با نگاهت باهام حرف بزن، می‌گه یعنی چی ...؟!  (یعنی منِ احمق تصمیم گرفته بودم با توی هاج و واج یک عمر برم زیر یه سقف)

* چرا اونی که می‌خوای باهاش ازدواج کنی هیچ وقت به اندازه‌ی دوست پسر/دختر هات عاشقش نیستی؟!

* رویا خوشحالم که... که بهم خورد!!! حالا شب‌ها دیگه راحت می‌خوابم (دِ لا‌مصب فقط می‌خواستی ثابت کنی من نمی‌تونم با کس دیگه‌ای باشم؟! باشه اینم یه فرصت دیگه به نفع تو، پس چرا حتی یه قدم پا پیش نمی‌ذاری؟!)

* این روزها خوشحالم.... احساس راحتی، آرامش بدون هیچ دغدغه‌ی عاطفی، خدا دمت گرم که همشون رو از زندگیم شوت کردی بیرون، حالا فقط خودتی و خودم... پس هوامو خیلی داشته باش اوس کریم!


داشتم سررسید این یکی دو سال اخیر رو ورق می‌زدم، دیدم عجب افاضاتی نوشتم و دلم برای خودم سوخت که چه‌ها کشیدم و حالا مثل یه فولاد آبدیده محکم و قوی شدم. دیگه سخت کسی رو تو زندگیم راه می‌دم، و اگه راه بدم سخت می‌ذارم تو دلم خودش رو جا کنه، و اگه از پسش براومد سخت می‌ذارم از دلم بره بیرون، و اگه خواست بره... اون وقت آسون راهش رو باز می‌کنم و در رو برای همیشه پشت سرش قفل می‌کنم و کلیدش رو قورت می‌دم.


پ.ن: آخه دل که کاروانسرا نیست هر وقت خواستی بیای.... هر وقت خواستی بری. همون کاروانسراش هم صاحاب داره، سر رو که نمیندازند پایین هِری بیان تو... سیر و پُر که شدند و خستگیشون در رفت بزنن به چاک.... حساب کتابت پس چی شد داداش؟!


سه شنبه 31 شهریور1388 توسط Topfeeling |

عبور


روزهای هیاهو .... بوق ممتد

شب‌های نئون.... زرق- برق

چهار راه بی حوصلگی

چشمک‌های زرد احتیاط

قـــــرمــــز‌ ِ مـــانــدن

انگار سال‌هاست

              عـــــابــــری

                     قصد عبور از تمام تو را نکرده است...!



دوشنبه 16 شهریور1388 توسط Topfeeling |

رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست

 

يکي از لذت هاي ماورايي زمين شايد اين باشد که در يک شب رويايي، زير يک نورپردازي زيبا و رومانتيک، با يک رقاص حرفه‌اي بــــاله ( که دير زمانيست نگاهش ديوانه‌ات مي ‌کند ) به زيـــبــاترين شکل ممکن تا خود صبح برقصي و گاه که هرم نفس هاي داغش را روي گونه هايت احساس مي‌کني، همين که مي خواهد به چشمانت خيره شود، بـپيچي دور بازوانش و اين بار تو او را در آغـوش بگيري و عطر تنش را تا اعماق جانت فرو بري و از اين مستي ماورايي‌ات آنقدر غرق لذت شوي که خدا را به يکباره زير پوستت لمس کني ...!


 

 


Tonight we dance
I leave my life in your hands
!....Bailamos
let the rhythm take you over

 


 

سه شنبه 3 شهریور1388 توسط Topfeeling |

باد مخالف

 

بـادهای مخالف
همیشه هم بد نیست
وقتی بـرگ های 
ر
ی
خ
ت
ه
را دوباره به شاخه
می چـسـبانـد ...!


 

 

پ.ن: گاه چشم‌ها را باید بست، گوش‌ها را پرده‌ی ضخیم کشید، دکمه‌ی System Restore ذهن را کلیک کرد و برگشت به عقب... به تاریخی که هنوز نـفـرت میان ۰ و ۱ هایش نصب نشده بود ...!

 

 

یکشنبه 25 مرداد1388 توسط Topfeeling |

جاده

 

آخر جـاده چــــقــــــدر دور بود

و حـــالا .....

خط پایان هم لایی کشیده ایم

نمی‌شد سر اولین پــیچ

یادت بیاید

راه را اشــــتبــــاه آمده‌ای ....؟!

 

 

 

پ.ن : چیزی نیست ... دخترک خودش را دیوانه‌ی پسرک کرده و پسرک تازه می پرسد؛ راستی عقل تو کجاست ؟!

 

 

 

دوشنبه 12 مرداد1388 توسط Topfeeling |

می‌شد

 

- می‌شد بین راه زد کنار و عشق بازی علف های باران خورده و نسیم اردیبهشت را تقلید کرد !

- می‌شد خسته که بودیم، دل از پروانه قرض بگیریم.

- می‌شد چشم هایمان را به دریا بزنیم، مرطوب که شد برگردیم.

- می‌شد نسکافه را گاهی تلخِ تلخ خورد.

- می‌شد هر آنچه گذشت، آتش زد و به دریا ریخت.

- می‌شد هیزم ها را پـارو کنیم و به ساحل برسیم !

- می‌شد " آاااه... جان...جاااانم " ها  را جایی غیر از تشک پَــر هم گفت!

- می‌شد از راه آمده، بوسه گرمی زد و بعد دیگ قرمه سبزی را بالا کشید.

- می‌شد گاه عریان روی چمن ها خوابید و هوس ارگاسم به سرمان نزند !

- می‌شد چشم بسته، حال هم را بفهمیم !

- می‌شد...!!!  اگر می خواستیم که بشود .....!

 

 

 پ.ن : دست خودم نبود .... یهو خودش اومد !

 

 

پنجشنبه 8 مرداد1388 توسط Topfeeling |

بر می گردم ...



زمین تــاب بـخورد

بـپـیچد روی مدار تنهائیم

روزگـار مـلق بـزند

پشت به پشت خیالت،

به همین شریان مغزم

که مـدام تـو را می تپـد

             بــــــر مـــــی گــــردم !




پ.ن : چقدر از تماشای تو خالی بودم / چقدر از تـمنای تو سرشار   ( فـریدون )

 

 

پنجشنبه 1 مرداد1388 توسط Topfeeling |



زياد تقلا نکن...!
بهترين چيزها هنگامي اتفاق
مي افتد که غير منتظره هستند.


کاش بیاید
آلزایمر یا کور بودن ؟
حادثه‌ی مبارک
لابه‌لای ورق‌پاره‌های گذشته
عبور
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست
باد مخالف
جاده
می‌شد
بر می گردم ...

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387

شعر های نیمه شبانه
مثل سیگار، بعد چای
طعم گس خورشید
رهاتر از بودن
اينموريكس
خط خطی
عابر
چکنویس
یه جورایی
لب‌خندانه‌گی
ایستاده با قارچ
حضور خلوت انس
یک تبسم کافیست؟